|
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
|
با خود عهد کردم که دیگر به تو نیندیشم
نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید
که میگوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تراست
و می خندم... دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد
دفترم خیس می شود وبرای چند لحظه آرام می شود ودوباره
تو تمام ذهنم را پر میکنی...

وقتی دلتنگ میشم تاریکی رو بر روشنایی پیروز می کنم میرم پشت پنجره می شینم
و مثه پرنده ها که از توی قفس با حسرت به آسمان نگاه میکنند زل می زنم به سیاهی شب ...
یکی یکی ستاره ها رو دنبال میکنم...
چه زیباست تلاش ستاره ها و ماه برای روشن کردن تاریکی شب وچه زیباتره سیاهی شب
توی دریای آسمان غرق میشم و کمی آروم میشم بازی ستاره ها با ماه واقعا دیدنیست...
اونقدر مجذوبش میشی که دیگه نمی فهمی کجایی وناگهان متوجه تک ستاره ای ترد شده ای می شی
که دیگه حتی نای درخشیدن نداره ...یکدفعه بنظرت می یاد که چقدر بهم شبیح هستین...
بی کس وتنهاو دلتنگ و جاری از اشک ...قلبت سرد میشه فشرده میشه نفسهات به سختی بالا می آید ...
که ناگهان از دنیای پوچ خیالی میافتی پایین تو همون قفس که با سیاهی شب فریبنده شده چشماتو می بندی
واشک گرمت گونه های یخ زده تو گرم می کنه اشک می ریزی ولی نه واسه خودت واسه اون ستاره تنهایی که نمی تونه اشک بریزه
وهر شب به پاس اون ستاره پرده ای از جنس نور به دور اون قفس شیشه ای میکشی
که دیگه شاهد بازی مدهوش کننده ماه وستاره های دروغین نباشی و به یاد تنها ستاره ای که دیگه نیست قطره اشکی می ریزی...