|
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
|
چشم به راهت نشسته ام بیا که غیر ازعشق تو...عشق دیگری نیست....

باز شب امد
دوباره روح سرگردان وسرد مرگ
دوباره تازیانه های بیرحم و بلورین تگرگ
دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ
تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای نا امیدی مرا
روح من دیگر مسخ هرچه نور هرچه شور و هرچه شعور
چه عذابی بود انروز
انروز که برمیداشتند پنجره های دلم را و بر جای ان می کشیدند
دیواری ضخیم از اجرهای تردید و اضطراب تا مبادا کلبه دلم را
کلبه خالی از عشق و مملو از تنهاییم را
سوی نور امید روشن کند
باز تنها شده ام
اگه خواستی نظر بدی برو تو پست قبلی نظر بده فدات شم![]()

مهربان من
دستت را به من بده
كه آسمان دلم ابريست
وديرزمانيست خورشيد
در آسمان من آفتابي نشده
تنها دست تو مي تواند
حرفهاي ناگفته قلبم را بخواند
آخر
يك دوست دست تو را ميگيرد
وقلب ترا لمس ميكند
ومهتاب را هر شب به ميهماني قلب تو
فرا مي خواند..