|
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
|
من نه آنم که عمری پشت شیشه چون عروسک بودم
نه که خفته در پنجه های فولاد بودم
گاهی سر شار ازحقیقت
آن گاه که به تو مي انديشم
ذرات وجودم متبلور مي شود
قلبم شروع به تپيدن مي كند
من نا آرامم
و تو آن حس غريب
چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند
و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند
ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم
كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم
اي غزال چمنزار احساس
اي چشمه جوشان محبت
تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي
بگو برايت چه كنم؟
بگو برايت چه بگويم؟
خداي را
اين چه حسي است؟
سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
![]()
![]()
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.


يك نفر هست كه در پرده شب
يك نفر هست كه چون چلچلهها
يك نفر هست كه يادش هر روز
يك نفر هست كه از راه دراز

عجیب دوستت دارم ... ساده دوستم نداشته باش ... من به همین دوست نداشتن
و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضی ام ...
تو هم به همین راضی باش ... من چیزی جز این نمی خواهم ... کسی که چه برف
ببارد چه باران ... تنها به یاد تو می افتد .
تکرار یک دوباره با تو یکی شدن بود
روز تولد عشق میلاد قلب من بود
روز تو رو شناختن فصل یکی شدن بود
پرنده بود و پرواز یه اسمون دلباز
من بودم و یه اواز برای با تو پرواز
نیاز با تو رفتن اغاز یک سفر شد
پایان هجرت من با قلب دربه در شد
فقط خدای خوبم دید که چگونه دراوج تنهایی اشک ریختم و چگونه آب شدم . خدایا تو خود میدانی دراین سالهای خاکستری همدم من تنهایی بود . و تنها امیدم انتظار برای دیدن رخ او پس از تو میخواهم یک بار دیگر فرصت دیدار اورا برای من فراهم سازی. زیراهرکاری برای تو ممکن است. خدایا ..........
بسوزان هر طریقی می پسندی
که اتش از تو و خاکستر از من
بگش چون صید و در خونم بغلتان
که دیدن از تو و غلتیدن از من
به عنوان خالق انسان ها
می خواهيد انها چه
درس هايي از زندگي را
ياد بگيرند؟
خدا با لبخند اينگونه فرمود
ياد بگيرند که نمي توان
ديگران را مجبور به دوست داشتن کرد
اما مي توان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست
کسي را با کسي مقايسه کنند
ياد بگيرند ثروتمند کسي نيست که دارائي بيشتري دارد
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف
چند ثانيه مي توانيم زخمي
عميق در دل کساني که
دوستشان داريم ايجاد کنيم
وسالها وقت لازم خواهد بود
تا ان زخم شايد روزي التيام يابد
با بخشيدن
بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که
انهاراعميقا دوست مي دارند
اما بلد نيستند احساس شان
راابرازکننديا نشان دهند
ياد بگيرند که هميشه
کافي نيست که ديگران انها را ببخشند
بلکه خودشان هم بايد
خود را ببخشند
و ياد بگيرند که من
اينجا هستم
هميشه .....
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام
بی خبر از موج دریا ها نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
در پشت چشمان شیشه ای تو دنیا رنگی دیگر داشت و به انتظار قلب مهربان تو می توانسبم محبت را دریابم.نگاه تو یک اغاز بود و یک پایان وتصویر بودن یا نبودن را نمی توانستم در ان بیابم.یک دنیا حرف برای گفتن بود اما زبان قاصر گشته بود وباز سکوت تنها دوای درد بی درمان گشت.جئ چشمان شیشه ای تو قلبی برای دریاقت محبت نمی بینم.امروز پر از موج انتظار بودم،در گوشه ای به انتظار صدایی کوچک از دریچهی بی نهایت قلب تو ،قلبی که امواجش مرا دیوانه نموده است.کاش یک نشان از تو داشتم!چه بگویم از درد فراق که دیوانه وار مرا به هر جهتی به امواج نیاز می کشاندتا شاید اندکی تو را ببوید و این خلا ءبزرگ عشق را درمان کند.راز دل کوچکم را که فهمیدی دیگر در کنارم نماندی،انگار تو نیز امده بودی تا دیوانهترم کنی وانتقام سال ها سکوتم رااز من بگیری.تو که رنگ چشمانت را برایم پر فروغ ساختی وسینهی مملوءاز عشقت رابرایم اشکار ساختی،چگونه می توان فراموشت کرد؟
روزی که سکوت خویش را شکستمو راز دل به تو گفتم ارامش را از یاد بردم،بی قرار تر شدم...
من که دریایی از دردم،وجودم پر از خشم،ارزوهایم در هم ریختهو قلبی اشفته دارم،تو که مهرت برترین مهرهاست،تو که عشقت سوزناک ترین عشق هاست یاریم کن!
مرغ جانم از فراقت بیقراری می کند
دیده ام در راه تو چشم انتظاری می کند
دل برای دیدن تو پا فشاری می کند
مینشیند مرغ دل بر شاخسار انتظار
بیقراری همچو مرغان بهاری می کند
دلبرا از آتش عشقت سرا پایم چو شمع
تا سحر می سوزد اما اشک یاری می کند
نازنینا بی رخت در گوشه ی تنهاییم
چشم اشک آلود من شب زنده داری می کند
درسينه ام جايگاهي است به نام قلب
نامت را درون آن با حروف زرين حک کردمهر روز تو را مي بوسم
سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند
نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند . ![]()
و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود
اگر تو نباشی
...اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی
...چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی
...چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

بغض نکن گریه نکن
اگرچه غم کشیده ای
برای من فقط بگو
خواب بدی که دیده ای
اگر که اعتماد تو
به دست این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده
که مثل صخره محکم است


خواهم تو شوی ، محبوب دلم
چو نرگس مست ، دیوانۀ من
رویت رخ من ، سویت ره من
هستی چو بهشت ، کاشانه من
پروانه من ، پروانه من
بی تو چه کنم ، افسانه من
آوای تو شد ، هم نغمه من
ای لاله من ، بردی دل من


دختري دلش شكست
رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست
رفت و هر چه داشت
يعني آن دل شكسته را توي كيسه زباله ريخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشمهاي خسته اش
قطره قطره بيصدا چكيد
رفتگر براي كفتر دلش آب و دانه برد
رفت و تكه هاي آن دل شكسته را به خانه برد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد


یکی را دوست میدارم
.....
مينويسم،مينويسم از تو
غم غروب نگاهت نشست بر روحم.......بمان ستاره که بی تو بهار می ميرد
آنگاه که غواص بيرحم احساس اشکهايت را
چون مرواريدى غلطان ازدرياى چشمانت بيرون مى کشد
يا نهيبى بر خود مى لرزم...کسى مى گويد:
اشکش را نمى بينى؟
دردش را نمى فهمى؟
وآنگاه که قطره هاى اشکت از پهنه صورت ميگذرد
وگل لبخند برلبانت مى شکفد...گويى
باغرور همانند طلوع خورشيد
ومتانتى چون شب مهتابى صحرا
تمام زيبا ييها راشادمانه به من هديه کرده اى....
سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یه نفر میره و آدمو تنها می زاره
میره و یه دنیا خاطره پشت سرش جا می زاره
همیشه یه دله غریب یه گو شه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این ور دنیا می مونه
بیا و برای کوچه ای که بی تو لبریز غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه
بیا واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست
بیا واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست.
به کجا میروی صبرکن
صبرکن عشق زمین گیر شود، بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبرکن
اسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تورا می بارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش،
باش ای نازنین باش ای مهربان
خواب تو تعبیر شود بعد برو