تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن

+ نويسنده پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه


من نه آنم که عمری پشت شیشه چون عروسک بودم

نه که خفته در پنجه های فولاد بودم

گاهی سر شار ازحقیقت
گاهی مغلوب گناه
هر چه هستم
تو فقط من رو

برای من بخواه
من اگر مریم پاکم
یا که یک گیاه هرز
عشق من بیا به

باورهای من

عشق بورز


+ نويسنده سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

ساعت 23

توسط عاطفه

loneshade

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 11

توسط عاطفه

lone

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 11

توسط عاطفه

آن گاه که به تو مي انديشم

ذرات وجودم متبلور مي شود

قلبم  شروع به تپيدن مي كند

من نا آرامم

و تو آن حس غريب

چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند

و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند

ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم

 كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم

اي غزال چمنزار احساس


اي چشمه جوشان محبت

تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي

 بگو برايت چه كنم؟

بگو برايت چه بگويم؟

خداي را

اين چه حسي است؟


سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 11

توسط عاطفه

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 11

توسط عاطفه

 

 

 

 

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكی ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است

يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين می‌گويد

يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا می‌خواند

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

سالهاست در انتظار دیدن یک لحظه تو مانده ام ولی هیچ خبری از تو به من نمیرسد کاش لا اقل بوی عطرت را برایم بفرستی تا کمی آرام شوم بی تو حتی هیچ هم نیستم بی تو روحی ندارم کاش ميدانستي بي تو سالهاست در برزخ زمستان تنهايي اسيرم.

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

عجیب دوستت دارم ... ساده دوستم نداشته باش ... من به همین دوست  نداشتن

و بی جوابی  و سفر و نیامدن  و  ناز خریدن  و سوختن و مردن  و ماندن  راضی ام ...

تو هم به همین راضی باش ... من چیزی جز این نمی خواهم ... کسی که چه برف

ببارد چه باران ... تنها به یاد تو می افتد .

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

روز به تو رسیدن روز طلوع من بود

تکرار یک دوباره با تو یکی شدن بود

روز تولد عشق میلاد قلب من بود

روز تو رو شناختن فصل یکی شدن بود

پرنده بود و پرواز یه اسمون دلباز

من بودم و یه اواز برای با تو پرواز

نیاز با تو رفتن اغاز یک سفر شد

پایان هجرت من با قلب دربه در شد

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

...

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

سالهای سال است در تنهایی بی نهایت خود مانده ام هیچ کس معنی نگاه غمگین مرا نفهمید هیچ کس شکستن من را دراوج تنهاییهایم ندید به جز خدا.

فقط خدای خوبم دید که چگونه دراوج تنهایی اشک ریختم و چگونه آب شدم . خدایا تو خود میدانی دراین سالهای خاکستری همدم من تنهایی بود . و تنها امیدم انتظار برای دیدن رخ او پس  از تو میخواهم یک بار دیگر فرصت دیدار اورا برای من فراهم سازی. زیراهرکاری برای تو ممکن است. خدایا ..........

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

بسوزان هر طریقی می پسندی

که اتش از تو و خاکستر از من

بگش چون صید و در خونم بغلتان

که دیدن از تو و غلتیدن از من

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

از خدا سوال کردند

به عنوان خالق انسان ها

می خواهيد انها چه

درس هايي از زندگي را

ياد بگيرند؟

خدا با لبخند اينگونه فرمود

ياد بگيرند که نمي توان

ديگران را مجبور به دوست داشتن کرد

اما مي توان محبوب ديگران شد

ياد بگيرند که خوب نيست

کسي را با کسي مقايسه کنند

ياد بگيرند ثروتمند کسي نيست که دارائي بيشتري دارد

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد

ياد بگيرند که ظرف

 چند ثانيه مي توانيم زخمي

عميق در دل کساني که

دوستشان داريم ايجاد کنيم

وسالها وقت لازم خواهد بود

تا ان زخم شايد روزي التيام يابد

با بخشيدن

بخشش ياد بگيرند

ياد بگيرند کساني هستند که

انهاراعميقا دوست مي دارند

اما بلد نيستند احساس شان

راابرازکننديا نشان دهند

ياد بگيرند که هميشه

کافي نيست که ديگران انها را ببخشند

بلکه خودشان هم بايد

خود را ببخشند

و ياد بگيرند که من

اينجا هستم

هميشه .....

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج دریا ها نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

+ نويسنده دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

شناختنت بی گناهترين گناهم بود ، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم ! و با تو بودن آرزويم و تو را گم كردن ، پيدايش سراب بود ! تو مانند پرستو آمدی و به دورترين ديار غربت رفتی ! بی تو ثانيه ها تكراری شده اند و آيينه چيزی جز سراب را نشان نمی دهد! و شقايق غريبی مي كند و جاده در انتظار مسافر است ! و هنوز دلم بدون تو بهانه می گيرد! و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه می كنم و منتظرت هستم

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

کاش می توانستم التماس کردن را بیاموزم


اي كاش ميتوانستم تكه هاي قلب شيشه ي ام را برايت بشكنم


كاش ميتوانستم مانند بي گناهان به چشمانت زل بزنم


كاش ميتوانستم درياي قلبم كه طوفاني شده را آرام كنم


كاش ميتوانستم از تازيانه هاي امواج سنگين كه كه به قلبم زده خبرري بدهم


كاش ميتوانستم شعرهايم را پر از احساس بي تو بودن كنم


كاش ميتوانستم خود را پيشمرگ تو و چشمانت كنم


كاش ميتوانستم از قطره اشك چشمانم دريايي زيبا به تو هديه كنم


كاش ميتوانستم روز هاي زندگي را بي تو سپري كنم

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

 

در پشت چشمان شیشه ای تو دنیا رنگی دیگر داشت   و به انتظار قلب مهربان تو می توانسبم محبت را دریابم.نگاه تو یک اغاز بود و یک پایان وتصویر بودن یا نبودن را نمی توانستم در ان بیابم.یک دنیا حرف برای گفتن بود اما زبان قاصر گشته بود وباز سکوت تنها دوای درد بی درمان گشت.جئ چشمان شیشه ای تو قلبی برای دریاقت محبت نمی بینم.امروز پر  از موج انتظار بودم،در گوشه ای به انتظار صدایی کوچک  از دریچهی بی نهایت قلب تو ،قلبی که امواجش مرا دیوانه نموده است.کاش یک نشان از تو داشتم!چه بگویم از درد فراق که دیوانه وار مرا به هر جهتی به امواج نیاز می کشاندتا شاید اندکی تو را ببوید و این خلا ءبزرگ عشق را درمان کند.راز دل کوچکم را که فهمیدی دیگر در کنارم نماندی،انگار تو نیز امده بودی تا دیوانهترم کنی وانتقام سال ها سکوتم رااز من بگیری.تو که رنگ چشمانت را برایم پر فروغ ساختی وسینهی مملوءاز عشقت رابرایم اشکار ساختی،چگونه می توان فراموشت کرد؟

روزی که سکوت خویش را شکستمو راز دل به تو گفتم ارامش را از یاد بردم،بی قرار تر شدم...

من که دریایی از دردم،وجودم پر از خشم،ارزوهایم در هم ریختهو قلبی اشفته دارم،تو که مهرت برترین مهرهاست،تو که عشقت سوزناک ترین عشق هاست یاریم کن!

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

مرغ جانم از فراقت بیقراری می کند

دیده ام در راه تو چشم انتظاری می کند

دل برای دیدن تو پا فشاری می کند

مینشیند مرغ دل بر شاخسار انتظار

بیقراری همچو مرغان بهاری می کند

دلبرا از آتش عشقت سرا پایم چو شمع

تا سحر می سوزد اما اشک یاری می کند

نازنینا بی رخت در گوشه ی تنهاییم

چشم اشک آلود من شب زنده داری می کند

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

درسينه ام جايگاهي است به نام قلب

نامت را درون آن با حروف زرين حک کردم

هر روز تو را مي بوسم


سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند

نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند .

و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود

+ نويسنده دوشنبه چهاردهم آبان 1386

ساعت 12

توسط عاطفه

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

+ نويسنده پنجشنبه دهم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

بغض نکن گریه نکن

اگرچه غم کشیده ای

برای من فقط بگو

خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو

به دست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده

که مثل صخره محکم است

+ نويسنده پنجشنبه دهم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

اگر احساس کردی گوشه ای از قلب تو جای من است
اگر احساس کردی بی تو بودن مرگ فردای من است
تویی که روح من را مثل سایه می بری دنبال خود
اگر احساس کردی عشق تو از آرزو های من است
منی که بی تو دنیا رو قفس حس می کنم
اگر احساس کردی در میان پای من است
تویی که مهربانی در نگاهت دیده ام
اگر احساس کردی در دلت جای من است

به عشقم تکیه کن
به عشقم تکیه کن
امید تازه ای به قلبم هدیه کن
سر و پا عاشقم به عشقم تکیه کن

اگر در هر نگاهم التماسی را تماشا می کنی
اگر از شهر قلبت رو به قلبم دری وا می کنی
در این شهری که راه و رسم یاری رفته از یاد همه
اگر در خلوت خود گاه گاهی یادی از ما می کنی

به عشقم تکیه کن
به عشقم تکیه کن
امید تازه ای به قلبم هدیه کن
سر و پا عاشقم به عشقم تکیه کن

اگر احساس کردی گوشه ای از قلب تو جای من است
اگر احساس کردی بی تو بودن مرگ فردای من است
تویی که روح من را مثل سایه می بری دنبال خود
اگر احساس کردی عشق تو از آرزو های من است
منی که بی تو دنیا رو قفس حس می کنم
اگر احساس کردی در میان پای من است
تویی که مهربانی در نگاهت دیده ام
اگر احساس کردی در دلت جای من است

به عشقم تکیه کن
به عشقم تکیه کن
امید تازه ای به قلبم هدیه کن
سر و پا عاشقم به عشقم تکیه کن
...

+ نويسنده دوشنبه هفتم آبان 1386

ساعت 10

توسط عاطفه

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه داشتم ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگها رفتندو سربرگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی
حکم پایین من بود و
باختم....

+ نويسنده دوشنبه هفتم آبان 1386

ساعت 10

توسط عاطفه

خواهم تو شوی ، محبوب دلم
                              چو نرگس مست ، دیوانۀ من
رویت رخ من ، سویت ره من
                         هستی چو بهشت ، کاشانه من
پروانه من ، پروانه من
                               بی تو چه کنم ، افسانه من
آوای تو شد ، هم نغمه من
                                 ای لاله من ، بردی دل من

+ نويسنده دوشنبه هفتم آبان 1386

ساعت 10

توسط عاطفه

+ نويسنده دوشنبه هفتم آبان 1386

ساعت 10

توسط عاطفه

 

+ نويسنده یکشنبه ششم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

+ نويسنده جمعه چهارم آبان 1386

ساعت 4

توسط عاطفه

+ نويسنده جمعه چهارم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

دختري دلش شكست

رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست

رفت و هر چه داشت

يعني آن دل شكسته را توي كيسه زباله ريخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

 

رفتگر لاي خاكروبه ها

يك دل شكسته ديد

ناگهان

توي سينه اش پرنده اي تپيد

چيزي از كنار چشمهاي خسته اش

قطره قطره بيصدا چكيد

رفتگر براي كفتر دلش آب و دانه برد

رفت و تكه هاي آن دل شكسته را به خانه برد

+ نويسنده جمعه چهارم آبان 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد ..

گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد ..

 وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد ..

 يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد

 

+ نويسنده پنجشنبه سوم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

صادقانه به لحظه ها دل بستم ... تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم
به عقربه ها التماس کردم ... تا تندتر بر روی صفحه’ ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد... تا در میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم...

+ نويسنده پنجشنبه سوم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

 

یکی را دوست میدارم.....

یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است
اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد
یکی را دوست میدارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد
مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,
او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است
اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم
اری من همان اسمان ابری هستم
یکی را دوست میدارم....
او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است
پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید اسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شبهای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش با من باش
چون تورا و فقط تورا دوست میدارم
اری تو را دوست میدارم..فقط تو را!!!!!!!!!!!!!

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...

مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

غم غروب نگاهت نشست بر روحم.......بمان ستاره که بی تو بهار می ميرد
..........
ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق........برای شهر دلم انتظار می ميرد
...................
دلم به وسعت الاله های غم سرخست......وجود ابی احساس پاک و بارانی ست
...........
چگونه بی تو بمانم بدان.بهانه من.........
...............
دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست.......بدان که قصه احساس قصه ای نيلی ست
بيا وقصه او را دوباره باور کن
......................
بجای هجرت و اندوه و بي قراری و درد
...................................................
بيا و از سرت لطفت تو فکر ديگر کن
پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد؟............دلم برای نگاهت بهانه می گيرد
..............
دلم اگر بروی در خزان هجرانت..............چو يک کبوتر بی اب ودانه مي ميرد

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

آنگاه که غواص بيرحم احساس اشکهايت را

چون مرواريدى غلطان ازدرياى چشمانت بيرون مى کشد

يا نهيبى بر خود مى لرزم...کسى مى گويد:

اشکش را نمى بينى؟

دردش را نمى فهمى؟

وآنگاه که قطره هاى اشکت از پهنه صورت ميگذرد

وگل لبخند برلبانت مى شکفد...گويى

باغرور همانند طلوع خورشيد

ومتانتى چون شب مهتابى صحرا

تمام زيبا ييها راشادمانه به من هديه کرده اى....

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه


همیشه یه نفر میره و آدمو تنها می زاره


میره و یه دنیا خاطره پشت سرش جا می زاره

همیشه یه دله غریب یه گو شه تنها می مونه

یکی مسافر و یکی این ور دنیا می مونه

بیا و برای کوچه ای که بی تو لبریز غمه

ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه


بیا واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست

بیا واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست.

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

به کجا میروی صبرکن

صبرکن عشق زمین گیر شود، بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبرکن

اسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تورا می بارد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش،

باش ای نازنین باش ای مهربان

خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نويسنده سه شنبه یکم آبان 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

RSS