تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
سلام بچه ها حالتون چطوره؟؟؟ من  که خیلی حالم گرفته.. آخه ایدیم معلوم نیس چشه دیگه باز نمیشه واسه همین اومدم بهتون خبر بدم بچه هایی که ایدیم رو داشتن بدونند . ناراحت نشند

چرا جواب اف هاشون رو نمی دماخه ايدياتون كه يادم نيس كه ادتون كنم

این ایدی جدیدمه بیاید به این ایدیم:

zendane_del22

دوستون دارم...موفق باشيد

 

+ نويسنده دوشنبه سی ام مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

تهي و خالي شدم از هر چه در چشمانت بيداد مي كرد،

به ياد دارم روزگاري را كه در كوچه پس كوچه هاي دلت قدم برمي داشتم،

زماني كه احساس مي كردم در خلوت سرايت مانند يك رويا ماندگارم.... و امروز مدتهاست مي گذرد كه نگاه دريايي ات را گم كرده ام و مانند ماهي كوچكي،دور از آب چه معصومانه جان مي دهم

+ نويسنده شنبه بیست و هشتم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

من در نهایت حوصله نشسته ام تا تو به خود آیی و مرا طلب کنی .

جستجو کن مرا جستجو کن مرا ،که من در یک قدمی تو ایستاده ام و گم نیستم

نگاه کن از ورای نیستی تانبض هستی در کنار تو ایستاده ام .

 نگاه کن از آنسوی سرزمین نامعلوم تا این سوی دشت آشکار ،در کنار تو ایستاده ام

نگاه کن....به کجا می روی ؟ به کجا می روی؟؟

 که در انتهای راه کسی جز من در انتظارت نیست .

 آیا برایت سایه ای هستم از خاطره ای دور ؟.....

تمام شب در انتظار طلوع خورشید ،ذرات تاریکی را شمردم .

 تمام شب در انتظار طلوع خورشید نشسته ام

تا به من بگوید با عشق تو چه باید کرد؟

 و بهای با تو بودن چیست؟

که دل بریدن جواب حل این معما نمی باشد

و از خود گذشتن اتفاق دیرینه ایست............

+ نويسنده چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

+ نويسنده سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

  وقـتــی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم.......؟

+ نويسنده سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

 باید امشب بروم .

   باید امشب چمدانی را

 که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

              و به سمتی بروم

      که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

      یک نفر باز صدا زد : سهراب !

  کفش هایم کو ؟

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

دل سوخته تر از همه سوختگانم.
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازیگری کهنه دنیا
عشق است قمار منو بازیگر انم
با انکه همه باخته در بازی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت ,تن سوخت, ماندم منو نامم

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه

هنگامي كه مرا ترك گفتي

فريادي از اعماق وجودم برخاست

فريادي مانند طوفان

كه موج هاي دريا را مي شكافد

اين موج قلب من است

و آن طوفان، ترك تو!............

+ نويسنده جمعه بیستم مهر 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

 

خدايا موج دلتنگيها طوفان دلخوشيهايم شده ....

 ناصبوري ام را لغزش به حساب نياور ...

دنيا رفيق مزاحم است ...

 کودکي ام را پس نميدهد....

 خـــدايا : ميخواهم برايم بگويي چرا خوابِ شبهاي دلتنگيم تعبير نمي شود؟

 چرا هفت فصل عاشقي بهار ندارد ؟

 ميخواهم بدانم ! زمانه که مرا به بازي گرفته به بهشت ميرود يا جهنم ؟

بهشت ميرود يا جهنم ؟؟؟؟؟

+ نويسنده جمعه بیستم مهر 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

+ نويسنده جمعه بیستم مهر 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

             

رنگ و بوی تازه از عشق بگیر

پرسوزترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

             

+ نويسنده پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

ساعت 6

توسط عاطفه

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سر گرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست

من که می دانم اجل ناخونده و بیداد گر

 سر زده می آید و راه فراری نیست

 پس چرا عاشق نباشم............ 

+ نويسنده پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

ساعت 5

توسط عاطفه

يار سفر كرده ي من

منو ببر از اين ديار

دلتنگم از دوري تو

بي تو منم يه بي قرار

دل خسته ي من واسه

مرحم ياد تو بسه

تو اين روزاي شب زده

چشات واسم همه كسه

+ نويسنده پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

ساعت 5

توسط عاطفه

همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته

              واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

                            بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

                                              دیگه از آخر قصه حتی یه لحظه نمونده

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 7

توسط عاطفه

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 7

توسط عاطفه

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 7

توسط عاطفه

شب بود و آسمان گریه می کرد

سرش را بر سینه ام نهاده بود

می گفت:قشنگ ترین قصه را برایم بگو

نگاهم را بر چشمان زیبایش انداختم

گفتم: چشمانت را ببند

چشمانش را بست

 ومن آهسته روی لبانش خم شدم و

قصه ی بوسه را برایش گفتم

آن گاه باران تمام شد و آسمان

بر سر من مروارید پاشید

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 6

توسط عاطفه

عشق را می گویم باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود

عشق را باید از زمزمه بارش چشمان تو با واژه احساس سرود

 و در این قدرت دریایی تو کشتی توفان زده را در دل امواج سپرد

 به تب حادثه غرق شدن مردن و آغاز شدن به هم آوایی قلب دو پرنده

 به سبکبالی اوج دل سپردن به شب هم نفسی... راغب پرواز شدن

 آری عشق را باید ابراز نمود عشق را باید گفت

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 5

توسط عاطفه

سهم تو شوق دلم مستی من از نفس باور عشق در نوازشگری خاطره ات

 سهم من آمدن حس نیاز این اسارتگر بستان وجود در پی جستن تصویر نهان از گهر هم نفسی

سهم تو حس تلاطم غزل موج غرور سفر ابر ملالت زده در زمزمه بارش چشم

 سهم من رخوت هم فاز شدن با تپش اینه ات شعله لحظه دلباختنت از نگه قاتل من

 سهم تو بو سه بر این مخمل گیسوی بلند رخ ز مستی زده تا پیچ و گذار کمرم

 سهم من لمس نگاهت گذر پیچک عشق دور این قامت من در پی تسخیر دلم

 سهم تو شعر تب غرق شدن آمدن فصل نیاز مردن از سوختن و زنده شدن در شب راز

+ نويسنده چهارشنبه یازدهم مهر 1386

ساعت 5

توسط عاطفه

 گاه می جویم  تو را،تنها تو   را

   از  پس    یک  روزنه   تا   آسمان

   در    میان    بوته های     آرزو

   در  طی   بی بازگشت   یک    زمان

   گاه  می گویم  تو را  گم کرده ام

   سالها   پیش  از حضورم  در   جهان

   بی تو  من آن نیمه ی  گم گشته ام

   بارها  جستم  تو  را  در  دیگران

   گاه  نزدیکی  به  من، حس  می کنم !

   همچو  عکسی  کهنه  در  آنسوی  قاب

   لا بلای       آدمکهای        عجول

   در  خیابانی   شلوغ  و  پر  شتاب

   باز   می جویم  تو  را  در  بسترم

   باز می بینی مرا  شاید  به  خواب

   ای که می خواهی و می خواهم تو را

   کاش   می دیدم   تو را  در آفتاب

   ای که می خواهی و می خواهم تو را

   زندگی  بی   تو   تمامش  خستگیست !

   با  تو  اما، ای   من  کامل  شده !

   دانم  این  خانه ،پر از دلبستگیست

   لا بلای    سطر ها    و    صفحه ها

   باز  می جویم  تو را، تنها تو را

   ناشناس    آشنای      خوب     من

   من تو را گم کرده ام؟  یا تو مرا ؟

+ نويسنده یکشنبه یکم مهر 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

RSS