تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن

باور کن دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ای امید و آرزوی من! دنیای من !

 دوستت دارم ای تو به زلالی یک گل سرخ به پاکی یک چشمه ی زلال به لطافت باران بهار دوستت دارم

ای تو فصل بهارم همیشه یارم همدم این دله پاره پاره ام دوستت دارم

 ای تو ارامش وجودم همه بود و نبودم هستی و تار پودم دوستت دارم

 ای تو طلوع زندگیم ناجی لبه تشنه ا م دوستت دارم

 ای تو عشق زندگیم همیشگی ام ماندنی ام دوستت دارم......... دوستت دارم

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 11

توسط عاطفه |

ميدانم دريچه پر مـهر قلب تو تا هميشه به رويم باز اسـت

اگر هيچ صدايي مرا نخواند ، همين بس که صداي مهربان تو آرامم کند

حتـــي اگـــر در هفـت آســـمان ، يک ستاره هـــم بــه من چــشمک نزنـــــد

بزرگتــرين دلخوشــي ام چشمان توست کــه يه آسمــان ستاره در آن آشيان دارند

چـــرا کـــه تو از ســـرزمين خورشيدي و آفتــــاب صميمي نگــاهت مــانـــدني اســت

حتـــي در هجــــوم بـــي رحـــم دردهـــاي زندگــي تنهـــــا نگـــاه پــــر مهــــر تو ســـت که

فــــــردايــــــــي ســـــبــــــز را بــــــــرايـــــــم تــــــــرانــــــــه مـــــــي خــــــوانــــــــد

مــن بــــي تو پوچم و بـــدون محبت تو از خزان بي مهري افسرده شده و

 در زمــــــســـــتــــــان بــــــي مـــــحــــبــــتـــــي مــــي مــــيــــرم

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 11

توسط عاطفه |

بر تك تك كلمات وجودم  و بر آينه هاي كدر و تيره ي قلبم ، بر دريچه هاي سياه اميدم، و بر آتش گدازنده ي شوقم، آب خموشي فرو ميريزم .

دوست دارم تو را با تمام وجود احساس كنم و قلبت را براي شقايق ها به ارمغان ببرم . دستان سبزت را با لبان سرخم پيوند دهم و اميد با تو بودن را با خود به مرداب هاي غم فرو نبرم .

شب هاي مهتابي  با ياد صورت دلگشاي تو ، لبان ماه را بوسه مي زنم و ستاره را در آغوش مي فشارم . انگشتان باريك ميخك را در دستان سردم مي فشارم فقط با ياد تو .

با ياد توست اي مهربان كه شكوفه هايم مي رويند ، پرنده هايم مي خوانند ، افقم طلوع مي كند و اصلا با ياد توست كه شميم بنفشه ها را احساس مي كنم .

 اي شبهاي من ! اي روزهاي من ! سبز من ! بهار من ! نواي من ! تو را مي ستايم و در قمار زندگي خود را براي تو مي بازم

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 11

توسط عاطفه |

دلم مي خاست که درکنارم بودي تا دستت را بفشارم و اهسته آهسته قربانت ميشدم و از دهانت بوسه اي

مي گرفتم چه مي توان کرد همه شب در التماسم وبا فکر زيبايي تو بخواب ميروم.از تو چه پنهان

مي ترسم به  يادم نباشي،يا ناز بفروشي.... از تو در عشق چون کوه پا بر جا و چون درياي لغزنده انتظار

دارم،عهد و قسم هايت درست بماند بايد به خاطر داشته باشي دلي که به خاطر تو روز وشب در هيجان

است،اگر چنين است تو نازنين من که بر ديده ام جاي داري مرا فراموش نکن تا فراموشت نکنم

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 11

توسط عاطفه |

چگونه بسويت بيايم ؟ اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟

اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟

اي  آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو رانوازش کنم ؟آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه زنم آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا هميشه آبي بماني.. دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري بين ما اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله است ؟انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس آرامش و عاشقي کنم کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ، سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من مي کنی اي خورشيد من از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي  انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده ياستاره يا خورشيد شوم ، ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ،اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام ، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند  و بعد از اين دنيا وداع بگويم

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 10

توسط عاطفه |

سلام عزیزان هر کی با تبادل لینک موفق هست بگه

من هم موافق اممنتظرتونم

+ نويسنده چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

ساعت 3

توسط عاطفه

دوست كسي است كه همه كارهاي تو برايش مهم باشد
دوست كسي است كه در خوشي ها و ناخوشي ها به او رو كني
دوست كسي است كه همه كرده هاي تو را بفهمد
دوست كسي است كه حقيقت را درباره خودت به تو بگويد
دوست كسي است كه بداند در هر حال چه بر سر تو مي آيد
دوست كسي است كه با تو رقابت نكند
دوست كسي است كه وقتي همه چيزبراي تو خوب است از ته دل خوشحال شود

+ نويسنده چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

ساعت 3

توسط عاطفه |

سلام بچه ها واقعا ممنون همتون هستم

این مدتی که نیومدم واقعا خوشحال شدم که به یادم بودید

از بچه های عزیز مثه :نسیم جون که واقعا شرمندم کرده

از مهدی ـ شقایق ـ رضا و ستاره جون ممنونم

تو این مدتی که نیومدم واسه این بوده که کار داشتم... اخه ۳ روزه دیگه عروسی خواهرمه(قربونش برم) اخه از این دنیا همین یکی رو دارم و........................... تمام.

بازم می گم ممنون

اومدم حتما جبران می کنم

دوستون داااااااااااااااااارم

به امید دیدار

+ نويسنده دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

من سكوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش

فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش

فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلك كج مدار

پاييز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار

آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش

كه شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش كند حقيقت تلخي را كه از او نور ميگيرد

زندگي: ايده ال من است ومن آن را تقديس ميكنم

به خاطر اينكه روزي هزار بار نابودش مي كنند

اما هرگز نمي ميرد

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

همان روزي که تو دوباره نگاهي به سراسر وجودم انداختي، دل سرد مرا، روي زرد مرا، و تب و تابم را.

من از همان نقطه دوباره جان پرواز گرفتم:پاهاي من به زمين بود و مرا راه مي برد، روي همين زمين خاکي گام بر مي داشتم،

من فقط با همين صداي زميني آشنا بودم، همه چيز سر جاي خودش بود. حتي آرزوهايم به دقت اولويت بندي شده بود.

اما حالا دستي مرا از اين همه يکنواختي جدا کرده:دستانم به ستاره ها مي رسد، من مي توانم لطافت همه ي ابرها را لمس کنم،

مي توانم با پرنده ها همسفر باشم، ديگر حسرت تلخ پرواز به دلم نمانده، من با لبخندي بر لب شهد شيرين پرواز را چشيدم،

من دوباره از همان نقطه اي که تو به من نگاه انداختي آغاز شدم:اين راه طولاني ... کوتاه شد، زردها سبز شدند، نيلوفرها روييدند،

و بهار برايم آغاز شد. روح من مثل آب روان مدام در حال حرکت است... و من در اوج آسمانها فرياد زدم:

بهار؛ با همه سردي و زردي و تب و تاب تنم، روح من از تو کمي سبزتر است

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

تنها اگر لحظه اي رويت را به سوي من برگرداني؛ همين حالا، همين جا، با رايحه ي مستانه ي بهارهاي نارنج چادر نمازي بر سر مي کنم، روي چمن هاي خيس مي نشينم و بار ها و بار ها پيشاني ام را بروي گلبرگ هاي زيباي اقاقي و ياس فرود مي آورم. با چشماني باراني که مملو از شوق و اشتياق توست، در دشت مي دوم، چادر نمازم را به باد مي سپارم تا عطرش همه جا را پر کند و من هزاران هزار بار تو را شکر مي گويم به خاطر درياي بخشندگي، سخاوت، و بزرگي ات ...

با آسمانم فرياد مي کشم و زير دانه هاي باران لبخند مهرت تازه ي تازه مي شوم. و اين هواي تازه مرا تا اوج اخلاص و آشتي ترين نگاه دوست مي برد.با تو همه ي اين زمين خاکي، « همين غفلت يک لحظه ي حوا » سجاده ي من است.

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ای کاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وای کاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

کاش می دانستم چیست؟

باور نمیکنم

اما حقیقتیست که جانم را آتش میزند

بودی بودم ٫ نباشی نخواهم بود

هستی هستم ٫ نباشی چه خواهم بود

لیک من با فکر درد آشنای تو٫

شبهای بسیار بیدار مانده ام

و تو حتی در تصورت نمیگنجد

که من با خیال تو تا کجاهای کجا کوچ کردم

با من نبودی ٫ با تو بودم

با من نباشی باز هم با تو خواهم بود

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم

مث درياي من باشه منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرحمم باشه

شريك خنده و شادي رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه

نگاهاي پر از مهرش پناه خستگي باشه

ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس

منم تا با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام

خدايا عشق من پاكه درسته عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم

با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم نكن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

خدايا تا آخرين لحظات عمرم قدرتم ده که بارگه قلبم نام او باشد

وتو اي مهربان اي کسي که در طول زندگي تمام وجودم خواهان تو ست

وبا تک تک عضوهايم نام تو را بر سطر سطر ورق هاي زندگيم مي نگارم

اگر زماني فرا رسد که دستهايم را ببرند با چشمم خواهم گفت

واگر چشمانم را کور کنند با زبانم خواهم گفت

واگر زبانم را قطع کنندبا خون در رگهايم خواهم گفت

دوستت دارم.....

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

اگه اشک ريختن در فراغش گناهه

اگه بغض کردن وقت رفتنش گناهه

اگه احساس تنهائي کردن در نبود اون گناهه

اگه با خيال اون به سر بردن گناهه

پس روي قبرم بنويسيد

گناهکارترين آدم روي زمين

اره عزيزهر شب صدايت در گوشم زمزمه مي شه

ونگاهت در ذهنم مجسم مي شه

ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را

مي دونم تو هنوز باور نکردي که

من بتونم منتظرت بمونم

ولي بايد بهت بگم تو هنوز منا نشناختي

فقط اينا بدون که من حتي حاضرم

نفس هايم راهم براي بودن وادامه دادن نفس هاي تو

فدا کنم...چون دوستت دارم

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

در روزهاي عمرم ، روزي فرا رسيد که نا خودآگاه و بي خبر در گير عشقي زميني شدم.

ديدم نصيب من از اين عشق زميني ، دلبستگي، وابستگي، عادت و اسارت است.ديدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونياز در من رشد ميکندو سر انجام کار ، بي شک مرا فنا و نابود ميکند.ديگر اين عشق زميني چيز

شيريني نبود.عاملي بود براي اسارت، براي رنج و آزار من واويي که به گمانم دوستش دارم.

ايمان داشتم براي صعود آفريده شده ام نه براي سقوط.پس قطعا جايي از مسير رو اشتباه رفته بودم.

تصميم گرفتم راه درست را بيابم.من به معناي واقعي درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتي بس عظيم است

که نه به غرور آلوده است ونه درآن انديشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعي ، خالص و بي دريغ

وبي چشم داشت است.تمنا و طلب بهترين خير، براي کسي است که مهرت را نثارش مي کني.

عشق الهي يعني رهايي ، يعني رها کردن ورها شدن و ازآزادي وشادي وآرامش ديگري

لذت بردن ومشعوف شدن

عشق واقعي بي وصف وبي مانند است.آرزوي شادترين وژرف ترين آرامش ممکن در بالاترين حد تصور

براي آنکه دوسش داري، هرچند در ظاهر برايت توام با ژرف ترين غم هاي دنيا شود.

مهم اين است که چقدر رهايي؟ چقدر مي تواني ببخشي؟ وچقدر از شادي ديگران به وجد مي آيي؟

محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعاي بي دريغي است که در هيچ شرايطي از آنکه دوستش داري مضايقه نمي کني.همان محبتي که هيچ سدي را ياراي ايستادن در برابرش نيست.و بي

واسطه و بي درنگ از فراسوي فرسنگ ها فاصله از طريق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داري ميرسد و تنها همين يک شادي و شوريدگي براي کل غم هايي که داري بس است

+ نويسنده چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

یکی بود یکی نبود...

یک مرد بود که تنها بود...

یک زن بودکه او هم تنها بود...

زن به اب رود خانه نگاه می کردوغمگین بود...

مرد به اسمان نگاه می کرد و غمگین بود...

خدا غم ان ها رو می دید و غمگین بود..

خدا گفت :

شمارا دوست دارم

پس همدیگر را دوست بدارید...

وبا هم مهربان باشید...

مرد سرش را پایین اورد...

مرد به اب رودخانه نگاه کرد... ودر اب زن را دید...

زن به اب رودخانه نگاه می کرد و مرد را دید...

خدا به ان ها مهربالنی بخشید وانها خوشحال شدند...

خدا خوشحال شد وازاسمان باران بارید...

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود...

خدا به مرد گفت:

به دستهای تو قدرت می دهم تاخانه ای بسازی...

تا هر دو در ان زندگی کنید...

مرد زیر باران خیس شده بود ...

زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت ...

مرد خندید...

خدا به زن گفت:

به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم...

تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی...

مرد خانه ای ساخت و زن ان را گرم کرد و ان ها خوشحال بودند...

خدا خوشحال بود..

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش...

غذا می داد... دستهایش را به سوی اسمان گرفت...

و بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند...

اما.. پرنده نیامد ، پرواز کرد و رفت...

مرد کنار زن نشست و دستهایش را به طرف اسمان بلند کرد...

خدا دستهای انان را دید که لبریز از محبت بود...

فرشته ها در گوش هم پچ پچ کردند و خندیدند...

خدا خندید و زمین سبز شد...

خداگفت:

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد...

شاخه را به دست های مرد داد...

مرد گل را به زن داد...

و زن ان را در خاک کاشت...

خاک خوشبو شد...

پس از ان کودکی متولد شد که گریه می کرد...

زن اشک های کودک را می دیدی و غمگین بود...

فرشته ها به او اموختند که چگونه... طفل را در اغوش بگیرد..

و از شیره جانش به او بنوشاند...

مرد زن را دید که می خندد ، کودکش را دید که شیر می نوشد...

بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت...

خدا شوق مرد را دید و خندید...

وقتی خدا خندید... پرنده بازگشت و بر شانه های مرد نشست...

خدا گفت با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد...

راست بگویید تا راستگو باشد...

گل و اسمان و رود را به او نشان دهید

تا همیشه به یاد من باشد...

روز های افتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد ازگلهای رنگارنگ و لابلای گل ها ...

پر شد از بچه های که شاد دنبال هم می دویدند...

خدا همه چیز و همه جا را میدید...

می دید که مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته تا خیس نشود...

زنی را دید که در گوشه ای از خاک...

با هزاران امید شاخه گلی می کارد...

دستهای بسیاری را دید که به سوی اسمان بلند شدند...

و پرنده هایی که ...

و خدا خوشحال بود...

و به جز او هیچ کس تنها نبود...

+ نويسنده چهارشنبه دهم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

برایت غزل عشق می خوانم و در زمان دلتنگی به تار می نوازم تا اشک را خبر کنم و

در زمان جدایی نثار تو اما نه ...!! از جدایی نگو برایم سخت است از تو جدا شوم تنهایم بگذار و

برو ولی این را بدان که هنوز عشق من تو هستی !!!!!! از دیروز تا ابد !!!

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

همه با اینه گفتم آری همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید. گفتم: ای اینه با من تو بگو چه کسی بال خیالم را چید ؟

چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟

چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟

سرانگشت بر اینه نهادم پرسان چه کس آخر چه کسی کشت مرا؟

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست... نه کسی را خبری شد... نه هیاهویی در شهر افتاد...

اینه اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب بی صدا بر دلم انگشت نهاد

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

دیر نگاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آینه زمن بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام ....

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

چقدر دوست داشتم

تمام دلتنگي هاي اين روزها را

با کسي قسمت مي کردم

و يا کسي بود براي گوش دادن

و درد و دل کردن،

بماند ...

که آنقدر فاصله زياد شده

که هر چه فرياد مي زنم،

گويا ....

صدايم را نه تو مي شنوي

و نه هيچ کس ديگر

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

 

اي كاش دنيا اينهمه آدم عاقل نداشت !

كه با كوچكترين اشتباهت ، عقلشون رو به رخ آدم بكشند ...

اي كاش دنيا اينهمه فاسد قاتل نداشت !

كه با كوچكترين گناهي ، با كشتن انتقام بگيرن ...

اي كاش دنيا اينهمه عاشق فارق نداشت !

كه با غمزه ديگري همه چيز رو از ياد ببرند ...

اي كاش دنيا اينهمه كلمه فضول نداشت !

كه بخوان جاسوسي دل رو بكنن ...

اي كاش دنيا اينهمه جنگل و دريا نداشت !

كه آدم رو ببرند تو دل روياهاي محال ...

اي كاش دنيا اينهمه نفت و گاز نداشت !

كه به خاطر يك سنت كمتر يا بيشتر اينهمه بيگناه قرباني بشند ....

اي كاش دنيا اينهمه دل شكسته نداشت !

كه با ديدنشون خون به دل بقيه آدمها بشه ...

اي كاش دنيا اينهمه مريض بد حال نداشت !

كه براي خلاصيشون دست به دامن خدا بشن ...

اي كاش دنيا اينهمه خاطره نداشت !

كه با يادآوريشون بارون از چشمها سرازير بشه ...

اي كاش دنيا اينهمه كمبود محبت نداشت !

كه بخواد با جنگ و بي گناه كشي خودنمايي كنه ...

اي كاش دنيا .... !!

نه اي كاش دنيا اينهمه اي كاش نداشت ....

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
بسلامت سفرت خوش اي يگانه ياور من

مقصدت هر جا که باشه هر جاي دنيا که باشي
اونور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشي

خاطرت باشه که قلبت سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود...

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

روز هايم چه عبث مي گذرند
با صميميت غم
در اتاقي که پر از تنهايي ست
و من از پنجره اش بيرون را مي نگرم
همه جا آرام است
رهگذرها همگي خوشبختند
رهگذرها چه سبک مي گذرند
و چه آسوده به من مي نگرند
نه غم ياد کسي نه به دل سايه مِهر عبثي
روزهايم واژه تنهايي من
چه غمگين مي گذرند
همه جا اندوه است
همه جا سايه يک تنهايي مي رقصد....

+ نويسنده دوشنبه هشتم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه ...

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي...

وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن...

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه...

وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ...

و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد ...

چشمهايت را ببند و با تمام وجود خدا رو صدا بزن.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نويسنده شنبه ششم مرداد 1386

ساعت 19

توسط عاطفه |

چه لحظه هايي كه توي زندگي گمت كردم اما تو هميشه كنارم بودي ...

چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم اما تو فراموشم نكردي...

چه ساعت هايي كه غرق در شادي و غرور ، تو رو كه پشت همه موفقيت هايم قايم شده بودي از ياد بردم اما تو هميشه به يادم بودي ...

چه روزهايي كه سرمو تو لاكم كردم و توي غصه هايي كه فكر مي كردم تو براي تلافي كارهاي بدم برام فرستادي دست و پا زدم اما تو هميشه كاري كردي كه به صلاح منه ...

وقتي خسته از همه جا و همه كس نا اميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي ...

وقتي از آدم هاي دور و برم دلم گرفت و دنيا غم هاش رو بهم ارزوني كرد تو به قلبم آرامش دادي ...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادي ...

به گريه هام دليل دادي ...

به زندگيم و نفس كشيدنم رنگ دادي ...

وقتي قلبم تپيد تو همه عظمت و بزرگيت رو توي قلب كوچكم جاي دادي ...

وقتي دوستام درد دلاشون رو برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا كردم فهميدم كه غم و غصه هاي ديگران بارش سنگين تر از غم و غصه هاي خودمه ...

اون وقت تو وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم ...

وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم اين معادله زندگيه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش و نه شاد بودن واسه داشته هاش ...

و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزهاي ديگه اي دادي اون وقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم ...

و فهميدم بيشتر از اون چه كه هستي بايد مهربون باشي ...

خدا جونم خيلي دوست دارم و به خاطر همه چيز ازت ممنونم .

 -------------------------------

خدايا !

به خاطر سه چيز از تو سپاسگزارم :

دادن هايت....

 ندادن هايت ....

گرفتن هايت....

دادن هايت را نعمت.

ندادن هايت را رحمت.

و گرفتن هايت را حكمت ...!!!

+ نويسنده شنبه ششم مرداد 1386

ساعت 19

توسط عاطفه |

اي ستاره هاي شبها غم من قّدِ يه دنياست

دوست دارم بگم براتون که دلم واسه چي تنهاست

از آدمها گريزونه اين دلم آخه ميدونه

کسي نيست تا بشه پيدا از چشاش عشقو بخونه

چرا مردم نگرونن؟نميخوان عاشق بمونن

وقتي همديگرو دارن قدر هم رو نميدونن

آي ستاره آي ستاره قلب من بي کس وکاره

اونکه من واسش هلاکم به دلم کاري نداره

وقتي هيچکس رونداري سرروشونه هاش بذاري

زنده بودن مثه مرگه وقتي که عشقي نداري

آي ستاره خيلي سخته لحظه هاي بي قراري

غم برات هديه بياره کسي که دوسِش ميداري......

+ نويسنده پنجشنبه چهارم مرداد 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

+ نويسنده چهارشنبه سوم مرداد 1386

ساعت 0

توسط عاطفه |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
اما من دوست دارم

+ نويسنده دوشنبه یکم مرداد 1386

ساعت 10

توسط عاطفه |

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟؟نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

+ نويسنده دوشنبه یکم مرداد 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

RSS