تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
از خورشید خواستم گرمی اش را به من بدهد تا به تو بدهم  گفت: دستانش گرمای مرا دارند.
              از آسمان پاکی اش را خواستم  گفت:چشمانش پاکی مرا دارند.
               به دشت گفتم:سبزی زندگی ات را به من بده گفت:زندگی اش سبز تر از من است.
               از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم گفت:قلبش به اندازه اقیانوس است و آرامشش نیز.
               از ماه تابندگی صورمش را خواستم گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
               به فکر فرو رفتم . من در قبال دستان گرمت.چشمان پاکت.سبزی زندگیت.بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم   جز...این...بگیر...نترس...میتپد برای تو و من هیچ ندارم جز قلبم!!!  

+ نويسنده سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

ساعت 11

توسط عاطفه |

پیــر زن فقیـری خـانـه بـه خـانـه مـی‌گـشت و روزی مـی‌جُـسـت. دامـن خـود پـُـر از گنـدم کـرد و راه

بـازگـشت پیـش گـرفـت .

در راه دسـت بـه دعـا بـرداشـت کـه خــدایـا گــره از مشکلـم بـگشــا .

نـاگهـان گـره دامنـش گشـوده شـد و گنـدم‌هــا بـه زمیـن ریـخـت.

چشمـانـش اشـک‌آلــود شـد و رو بـه آسمــان کـرد و گفــت: خـدایـا مـن از تـو خـواستـم گـره از کـارم بگشـایــی و تــو گــره  از دامنـم بـگشــودی؟

خــم شـد تـا گنـدم‌هــا را جمـع کنــد. نـاگهـان کیســه‌ای زر بــر زمیـن یـافــت ...!

+ نويسنده سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

ساعت 0

توسط عاطفه

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نويسنده جمعه بیست و دوم تیر 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

 

+ نويسنده جمعه بیست و دوم تیر 1386

ساعت 12

توسط عاطفه |

سلام بابا بزرگم

این تنها مطلبی بود که فکر کردم قشنگه (امیدوارم کمی ......کمی...باز هم تاکید می کنم... کمی

پر بار باشهااااااااااااااااااااااااااااز نظر شما ها.....

 

عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است

وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست- آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران وقتي مي فهمي

كه از هستي جدا نيستي .آ نگاه عاشق مي شوي .عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است.

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است. بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است. نفرت عشق وارونه است . وقتي خود را نمي شناسي از همه مي ترسي

در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني ...اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي

ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني. عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها. پرنده ها.آب ها

گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند. عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي

اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم

از مرگ نمي ترسيد. اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند

زيرا عشق نمي ورزند . عشق است كه زنده مي كند ....عشق كيمياست....

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد اين ضيافت هميشه برپاست

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

+ نويسنده جمعه بیست و دوم تیر 1386

ساعت 10

توسط عاطفه

نمي دانم از کجا و از چه بنويسم، تنها مي دانم که محتاج نوشتن بودم. بايد حرف ها را جايي گفت،

بايد خالي کرد خود را از واژه هاي به هم چسبيده ي انديشه و عشق و لذت؛

مي خواهم برايت از آسمانم بگويم و هر چه که بر من گذشت، مي خواهم برايت از ثانيه هاي باهم بودن بگويم، از ساعت هاي انتظار؛

کاغذ بزرگي بر مي دارم، کاغذ بزرگي که هر چقدر در آن بنويسم باز هم جا براي همه ي حرف هاي نگفته ام داشته باشد، وسعتي به اندازه ي هيجان دويدن، دويدن تا جايي که انتظارم تمام شود، وسعتي به اندازه ي همه ي خاطراتي که بي تو روي دستم مانده... وقتي نيستي، گلي از ترانه برايت مي کارم و تمام کبوتر هاي عاشق را در هواي نبودنت پرواز مي دهم. امشب اما مي خواهم روي قلب مهتاب، نقش سبز پيچکي را بکشم تا راه رسيدن به تو را گم نکنم، همه ي قصه هايم را به بزرگي تو ببخشم و گرماي احساسم را به سرماي نگاهت. شبي خواهم ساخت پر از گرماي صداقت، شبي که پرنده ها از سرما زير بيدمرطوب کز نکنند، شبي که شهر من تا سحر پر از عطر گل ياس باشد. شهري که در آن هواي با تو بودن را بلعيدم و به وسعت احساس دريا هشيار شدم. شبي که از نقش انتظارم، در انتهاي بودن، شعر رسيدن بسازم.

از اينجا پيچک سبز کوچکم مي رويد و تا آن جا که نور در آن جاري است بالا مي رود...در آن جا، در آن سکوت سرد آرامش آواي تو را خواهم شنيد و فراموش خواهم کرد همه چيز را، همه ي تلخي ها را، هنوز دير زماني از آن بعدازظهر بهاري نمي گذرد، چه زود گذشت روزهاي با تو بودن، انگار هنوز به دامنه ي زندگي نرسيده بوديم... هنوز هم با نواي باران مي نوازم و زير نور مهتاب...

من فراموش خواهم کرد همه ي نامردمي ها را، همه ي بي انصافي ها را، زماني که ديگر اينجا نباشم: در اين شهر پر از هياهو وغوغا... من فراموش خواهم کرد...هر چقدر هم که بنويسم، تمام نخواهد شد تنهايي ها و دلتنگي هايم...

هنوز هم دلتنگم... اما ممنون، ممنون به خاطر سپيدي لحظه لحظه هاي روزهاي خاطره ساز، باز هم ممنون به خاطر ناب کردن، زنده کردن و رنگ زدن ساعاتي که هر چند خاطره شدند اما يادشان لبخند را بر لبانم مي نشاند...

مي دانم، مي دانم مي خندي و کودکانه انديشيدنم را قضاوت مي کني، مي دانم که من در تاريک خانه ي ذهن مي نشينم و دست نوشته هايم نيز، اما بگذار دل خوش باشم به اينکه روزي، کسي که نمي دانم کيست و از کجا خواهد آمد، نگاهي به آنها بيندازد، واژه ها را ببيند و يا به نواخته هاي من گوش سپارد،انتهاي سياه و سفيد را زمزمه کند و نگذارد که تنها خاطره اي محو از روزهاي گاه سپيد، گاه سياه و گاه خاکستري من باشد

+ نويسنده جمعه بیست و دوم تیر 1386

ساعت 10

توسط عاطفه |

 

همان روزی که تو دوباره نگاهی به سراسر وجودم انداختی، دل سرد مرا، روی زرد مرا، و تب و تابم را.

من از همان نقطه دوباره جان پرواز گرفتم:

پاهای من به زمین بود و مرا راه می برد، روی همین زمین خاکی گام بر می داشتم، من فقط با همین صدای زمینی آشنا بودم، همه چیز سر جای خودش بود. حتی آرزوهایم به دقت اولویت بندی شده بود.

اما حالا دستی مرا از این همه یکنواختی جدا کرده:

دستانم به ستاره ها می رسد، من می توانم لطافت همه ی ابرها را لمس کنم، می توانم با پرنده ها همسفر باشم، دیگر حسرت تلخ پرواز به دلم نمانده، من با لبخندی بر لب شهد شیرین پرواز را چشیدم، من دوباره از همان نقطه ای که تو به من نگاه انداختی آغاز شدم:

این راه طولانی ... کوتاه شد، زردها سبز شدند، نیلوفرها روییدند، و بهار برایم آغاز شد. روح من مثل آب روان مدام در حال حرکت است... و من در اوج آسمانها فریاد زدم:

بهار؛

با همه سردی و زردی و تب و تاب تنم، روح من از تو کمی سبزتر است.

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

نمي گم جاي تو توي دستام چون اگر باز كنم پر ميكشي

نمي گم جاي تو توي قلبمه چون اگه بشكنه زخمي ميشي

نمي گم جاي تو توي ذهنمه چون اگه خراب بشه؛ خراب ميشي

نمي گم جاي تو توي حرفام چون اگه سكوت كنم خسته ميشي

نميگم جاي تو توي يادمه چون اگه پير بشم كهنه ميشي

من ميگم جاي تو هر كجا كه باشه، دوستت دارم.

------------------------------------------

گناه تو نبود که منو دوست نداشتي... توفيقي بود براي من که در نبودنت به همه انسانها عشق بورزم. تا هميشه بهار، لبريز از بهاره، اين تويي که ميون همه اونهايي که دوستشون دارم، مي درخشي! درست مثل درخشش شبنمي که از چشمام مي ريزه و روگلبرگ گونه هام مي نشينه، بيشتر از هميشه دوستت دارم

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش

مي برم تا که در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه ي عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله مي لرزد..مي رقصد اشک

آه بگذار که بگريزم من

از تو اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ي آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

وقتي كه شب پر از گريه هراس مرگه

باد پايئزي تو فكر چيدن يدونه برگه

وقتي تو چله سرما تك درختي تنهاست

به كدوم اميدي واهي بگه خورشيد پشت ابراست؟

وقتي عاشقي سياه مست با دوچشماي گريون

كنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون

فقط اونه كه مي دونه شب سياه وراه درازه

اوني كه دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه

من همون يه دونه برگم كه رسيده وقت مرگم

كي ميدونه شايدم تو بگيري دستاي سردم

شايدم درخت پيرم كه تو چنگ باد اسيرم

كاشكي تو باشي بهارم ببينم كه جون ميگيرم

ببينم عاشقي شادم كه به كام دل رسيده

با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيده

من ميخوام كه سبز باشم تا دوباره پا بگيرم

سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگيرم

اگه تو باشي كنارم ديگه غصه اي ندارم

شعرامو واست ميخونم سر رو شونه هات مي زارم

من ميدونم با تو بودن واسه من فقط يه روياست

ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست

تو همون عزيز نازم تو همه راز و نيازم

پا گذاشتي توي قلبم خونتو اينجا ميسازم

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

چشم من آينه دار چشم توست

لاله آسا داغدار چشم توست

از نسيم و پنجره پرسد تو را

آنکه هر شب بيقرار چشم توست

يک نفر عاشق ترينم کرده

حتم دارم کار کار چشم توست

ردپاي آهوان اين ديار

در مسير آبشار چشم توست

عاشقانه پلک بگشا خوب من

آره اين دل بيقرار چشم توست.

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

نگاه کن!

شهر تاريک است.

چراغي روشن نيست.

کسي امشب! به فکر صبح فردا نيست.

عشق مرده!

صداقت سوخته!

عاطفه پژمرده!

ايمان گمشده!

وجدان خوابيده!

ميشود شهر را نوراني کرد

چراغي روشن کرد

و به فکر صبح فردا بود

عشق را دوباره زنده کرد

عاطفه دوباره مي رويد

ايمان پديدار مي شود و وجدان بيدار ميشود

وحتي مي شود دل شکسته را دوباره پيوند زد

همــــــــــــــــــــــــت ميخواهد وتلاشي مجدد

سخت اســـــــــــــــــــــــت ولي ميشـــــــــــــــــــــــــود

پس نگاه کن در نا اميدي بسي اميد است

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

تو كيستي، كه من اينگونه بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.

تو چيستي، كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته، روي گردابم!

تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپيد؟

تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟

تو در كدام چمن، همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين، آه!

مدام پيش نگاهي، مدام پيش نگاه!

كدام نشاه دويده است از تو در تن من؟

كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند،

به رقص مي آيند،سرود ميخوانند!

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يك سخن با تو:

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

ترا به هر چه تو گويي، به دوستي سوگند

هر آنچه خواهي از من بخواه، صبر مخواه.

كه صبر، راه درازي به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوي بلندي و، دست من كوتاه

تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

وقتي مي شي نياز من اگه نباشي پيش من

اشکاي چشمامو ببين که مي ريزه به پاي تو

بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستي مني بمون هميشه پيش من

اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم

لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم

دارم برات شعر مي خونم شايد بيادت بمونم

فقط يه چيز ازت مي خوام تا ابد پيشت بمونم

دوست دارم خيلي کمه ولي جز اين چيزي نبود

واژه ها رو ولش کنيم عشقمو از چشام بخون....

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

تو را با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم

که تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزو را

به زلف ديگري آويزي آن گل هاي صحرا را

مگو با من ، مگو ديگر ، مگو از هستي و مستي

مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را...

بزن بر سنگ جامم را...مرا بشکن ، مرا بشکن.

تو سر تا پا وفا بودي تو با درد آشنا بودي

ولي اي مهربان من... بگوآخر که از اول کجا بودي؟

رها کن اين دل غمگين و تنها را

که دست ديگري بنيان کند روزي بناي عشق و اميدت

شود اميد جاويدت ,تو را راندم

ولي هرگز مگو با من

که اصلا معني عشق و محبت را نمي دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمي خوانم

تو را راندم ولي آن لحظه دل درون سينه ام ناله مي زد :

باز کن از پاي زنجيرم که بگريزم، به دامانش بياويزم

به او با اشک خون گويم مرو من بي تو ميميرم

ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم

که تو هرگز نداني بي تو يک تک شاخه ي عريان پائيزم

دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بي من

براي ديگري سر کن نواي عشق و مستي را

بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را

تو اي تنها اميد من مرا يکدم به ياد آور

به ياد آور که اکنون بي تو خاموشم

ز خاطر ها فراموشم

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

کدهای قشنگه ياهو: اين کدهارو در قسمتی که پيام ها رو تايپ مي کنيد قرار بديد و ارسال کنيد

۱-

<font face="Wingdings" size="36">R</font><font face="Webdings" color="#FF0000" size="7">Y</font><font face="Wingdings" size="36">R</font><font size="36" face="Comic Sans MS">salam</font><font face="Wingdings" size="36">R</font><font face="Webdings" color="#FF0000" size="36">Y</font><font face="Wingdings" size="36">R</font>

۲-

<font face="Webdings" color="#FF0000" size="36"> Y </font><font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080">Salam azizam </font><font face="Webdings" color="#FF0000" size="36"> Y </font><font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080"> Khoobi? </font><font face="Webdings" color="#FF0000" size="36">Y</font><font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080"> mishe ASL bedi?</font><font face="Webdings" color="#FF0000" size="36"> Y</font>

۳-

<font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080">Sab kon !</font><font face="Wingdings 2" size="36">N</font><font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080">Faghat 1 chi migam</font><font face="Wingdings 2" size="36">F?</font><font face="Comic Sans MS" size="26" color="#000080">Dooset Daram</font><font face="Wingdings 2" size="36">></font>

۴-

<font face="Wingdings" size="36">NNM</font><font size="26" face="Comic Sans MS">Danger</font><font face="Wingdings" size="36">MNN</font>

 

+ نويسنده چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ...........................

....................... نظری داده به این وب و دلم شاد کنید

+ نويسنده سه شنبه نوزدهم تیر 1386

ساعت 2

توسط عاطفه

آمدي با يك بغل اميدو عشق.ودر بن بست خاطراتم بي توته كردي وبا سر انگشتانت به شيشه ي غبار گرفته ي دلم تلنگر زدي ومن تهي شدم از روياهاي شبانه . فرياد زدم شايد هم گريه كردم از سر شوق .حالا حضور سبزت آرامشم مي دهد شكوفه هاي عشق را مي بويم و آرام مي گويم دوستت دارم

------------------------------------------

زخم زندگي ام تويي همه به زخم هايشان دستمال مي بندندولي من به تو دل بسته ام

------------------------------------------

‌اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمره بشي گذاشتم افتاب ترسيدم غروب کني ميذارم نفسم که اگر رفتي منم نباشم

------------------------------------------

 من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی : هرگز هرگز ...

پاسخی سخت درشت

و مرا غصه اين هرگز کشت

------------------------------------------

تنها...

تنهای تنها! بی تو و در انتظار تو نشسته ام. بی آن که در رکود نشستنت باشم. نمی دانم از کجا می آیی؟ کی می آیی؟ من تا کی سهمم انتظار تلخ است؟ تا کی به انتظارت بنشینم؟ ولی نمی دانم چرا هرگز از پا نمی افتم! نمی دانم چرا همیشه انتظار می کشم؟ چرا از این همه انتظار خسته نمی شوم؟ کاش می توانستم دلتنگی ام را فریاد بزنم! کاش می شد! بر فراز قله فریاد بزنم. بلند بلند فریاد بزنم: دوستت دارم. آری دوستت دارم

------------------------------------------

 

هرگز..

می شود خانه خالی از سکوت

چشــــم خـــــالی از نگــــــاه

کوچـــه خــالی از درخــــــــت

ساعـــــت خــالی از زمــــــان

و دلـــــــت خـــــالی از مــــن

و دلم...

خالی از تو مگر مـــــی شود؟

------------------------------------------

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاق پر از عکس ميشه ولي هميشه دلت واسه کسي تنگ ميشه که نمي توني عکسشو بزني به ديوار

دستت رو بذار روي قلبت ..اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه....جالبه هموني که بهت زندگي ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...منتظر باش اما معتل نشو....تحمل کن اما توقف نکن....قاتع باش اما لج باز نباش....صريح باش اما گستاخ نباش....بگو اره اما نگو حتما....بگو نه اما نگو ابدا

قلب آدما مثل يه جزيره دور افتاده ميمونه .....اينكه كي واسه اولين بارپا به جزيره ميذاره مهم نيست ......مهم اون كسيه كه هيچ وقت جزيره رو تر ك نميكنه

------------------------------------------

اگه تو کوچه پس کوچه هاي قلبم گم شدي دنبال کسي نگرد بهت آدرس بده چون غير تو کسي اونجا نيست

------------------------------------------

یک نصیحت: مواظب خودت باش .

یک خواهش: اصلا عوض نشو .

یک ارزو: هرگز فراموشم نکن .

یک دروغ: دوست ندارم .

یک حقیقت: دلم برات تنگ شده

------------------------------------------

من ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم

------------------------------------------

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو

------------------------------------------

خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد .غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد.

------------------------------------------

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه

دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو

توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم

------------------------------------------

صد سال بس از مرگ من گرشکافي قبر من خواهي ديد دردرون من... دوستت دارم .عشق من

------------------------------------------

امشب ميخوام توي يک عمليات شهادت طلبانه........................................فدات شم

------------------------------------------

دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسن مگر اينکه يکي براي ديگري خودش رو بشکنه

------------------------------------------

هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ بزن تو دیوار.هروقت دوباره دلشو به دست اوردی. میخ رو از تو دیوار در بیار. ولی حیف که جای میخ رو دیوار می مونه

------------------------------------------

افراد زيادي به زندگيم وارد شده اند و يا وارد خواهند شد و اثر خواهند گذاشت. اما فقط اثر پاهاي يک نفر در قلبم باقيمانده و آن شخص کسي جز تو نيست...

------------------------------------------

کاش مي شد عشق را ابراز کرد

يا که عشق را با سحر اغاز کرد

لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت

خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

------------------------------------------

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن

------------------------------------------

در تاريكي شب سه شمع روشن كردم . اولي براي ديدنت . دومي براي ماندنت . سومي براي بوسيدنت . در اخر هر سه را خاموش كردم براي در اغوش كشيدنت

------------------------------------------

می نويسم آری من می نويسم

از عشق برايت حرف می زنم

تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم

عشق را معنا می کنم

تا تو بفهمی معنای عشق من تويی

من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای

تو زنده ام ای تمام زندگيم!

+ نويسنده سه شنبه نوزدهم تیر 1386

ساعت 0

توسط عاطفه |

زمانيکه خدا کار ساختن دنيا را به پايان رساند خواست تکه اي از وجود خدائي خود را،جرقه اي از هستي خود را برجا بگذارد

نويدي به انسان از آنچه او مي تواند با تلاش به آن تبديل شود.

اودنبال جائي بود تا آن هديه با ارزش را درآن مخفي کند

چون او توضيح داد که چيزي که انسان بتواند به آساني آن را پيدا کند هرگز براي آن ارزش قائل نخواهد شد.

يکي از مشاورينش گفت:پس شما بايد آن را روي بلندترين قله کوه در روي زمين پنهان کنيد

خدا سرش را تکان داد:نه براي انسان که يک موجود ماجراجوست و او خيلي زود ياد خواهد گرفت از بلندترين قله ها بالا رود.

پس اي خداي بزرگ آنرا در اعماق زمين پنهان کن.

خدا گفت:فکر نمي کنم،انسان يکروز کشف خواهد کرد که مي تواند تا عميق ترين قسمت هاي زمين را حفر کند

خدايا پس در وسط اقيانوس ها

خدا سرش را تکان داد:مي دانيد من به انسان مغز دادم و يک روز او ياد خواهد گرفت و به سمت اقيانوس هاي بزرگ براند.

مشاورينش فرياد زدند:خدايا پس کجا؟

خدا لبخندي زد و گفت:من آنرا در جايي پنهان خواهم کرد که هر مرد و زني که به اندازه کافي و به طور خالصانه و عميق نگاه کند

قادر خواهد بود آنرا پيدا کند

من آنرا در قلبهايشان پنهان خواهم کرد....

+ نويسنده سه شنبه نوزدهم تیر 1386

ساعت 0

توسط عاطفه |


ادامه مطلب

+ نويسنده یکشنبه دهم تیر 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معيارها را در هم مي ريزد، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود.
عشق ويران کردن خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم.
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد.
عشق قانون نمي شناسد، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است.
عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم، دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم.
عشق، دق الباب نمي کند، حرف شنو نيست، درس خوانده نيست، درويش نيست، حسابگر نيست، سر به زير نيست، مطيع نيست، ديوار را باور نمي کند، کوه را باور نمي کند، گرداب را باور نمي کند، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند، مرگ را باور نمي کند.

هر وقت خواستي دوستي رو براي خودت نگه داري، وقتي بهش محبت کن که انتظاره محبت رو نداشته باشه! آدما وقتهايي که به محبت احتياج دارن، جوري رفتار مي کنن که نشون بدن هيچ احتياجي به محبت ندارن! هيچ وقت از بي موقع محبت کردن نترس، اينجور کارها رو بايد عآدت کني بي موقع انجام بدي

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 18

توسط عاطفه |

دارم اميد که روزي بر جانم بروم ، گريه را ترک کنم ، شاد و غزل خوان بروم ، بود اين

خواسته پايان آرزوهايم ، ترک غربت کنم و به کنار يار بروم ، از سر شوق چنان منتظر آن

روزم ، که به لبخند و با آن ديده گريان بروم ، آه سردم ، پر دردم ، خدايا معجزه اي کن که به

آغوش آن يار دلنواز بروم ، ...

بار الله ها مددي کن تا شمع عمرم پيش از انکه به پايان برسد همچون پروانه پي ديدن جانم

بروم .........

آن روز که درميان چشمانم وجودت را لمس کنم ، زيباترين و لذت بخش ترين لحظه هاي زندگي

را در آغوش مي کشم ......

پروردگارا ، ياريم ده ؛ آن روز بينم که لحظه ها مرا در برابر يار مي نشانند ، ، ،

يا رب آن روز که خود را دردو چشم مهربان يار بينم ، گيتي را به بهاي آن ، به تو خواهم سپرد

، آن روز لحظه هاي بر بالين خود دارند که ديدن آن به دوگيتي ارزان است ...........

براي ديدن تو فانوس ماه را دردست خواهم گرفت و از سياهي شب گذر خواهم کرد ، به کوه و

دشت و صحرا نام تورا فرياد خواهم کشيد ، سکوت شب را مي درم و هرلحظه نعره ايي بر دل

سياه شب مي کشم تا باد لحظه هاي سخت گذشت از سياهي شب را به گوش تو برساند ....

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

این هم یه سری از مطالب زیبا که میتونید در ادمه مطلب بخونیدشون

امید وارم خوشتون بیاد


ادامه مطلب

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

چه سود گر بگويمت ؟

كه شام تا سحر نخفته ام

و يا اگر دمي به خواب رفته ام

تو را به خواب ديده ام

.

چه سود گر بگويمت؟

كه بي تو با خيال تو

به مي پناه برده ام

و نقش آن دو چشم قصه گو

به جام پر شراب ديده ام

.

چه سود گر بگويمت؟

كه دوريت چو شعله هاي تند تب

به خرمن وجود من

شراره هاي درد مي زند

و من درون آن زبانه ها

بناي اين دل رميده را

ز بن خراب ديده ام

.

چه سود گر بگويمت؟

كه بي تو كيستم و چيستم

كه بحر پر خروش من تويي

و ساحل صبور و بي فغان منم

و من درون موجهاي سر كشت

تمام هستي و وجود خويش را

چو يك حباب ديده ام

.

چه سود گر بگويمت؟

كه من ز دوري تو هر نفس

چو شمع آب مي شوم

و اشكهاي گرم من

به دامن شب سياه مي چكد

و من ميان قطره هاي چون بلور آن

محبت تو را چو نقش سرد آرزو

به روي آب ديده ام

.

چه سود گر بگويمت؟

تو را به خواب ديده ام

و يا كه نقش روي تو

به جام پر شراب ديده ام

.

تو يك خيال بيش نيستي

و دست من به دامنت نمي رسد

تو غافلي و من تمام مي شوم

و ديدگان من

ديدگان پر ز راز من

هزار بار گفته با دلم:

كه من سراب ديده ام

كه من سراب ديده ام.

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم

موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا

کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم

میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم

انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزهم برنگشتم

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

تنها كسي كه خوب مرا درك ميكند

يك روز زادگاه مرا ترك ميكند

 

يادم اولين روز گونه هام رو تر كرديد

وقتي ديديد ديونم حرفهام رو باور كرديد

خيالتون راحت شد كه بي شما ميميرم

محبت رو از اون وقت كمتر و كمتر كرديد

گفته بوديد با منيد حتي اگه نباشم

كلاغ خبر مياورد شب رو با كي سر كرديد

شما دوستم نداشتيد از چشماتون ميباريد

نميدونم شعرهام رو واسه چي از بر كرديد

از هر جا ميگذشتيد گل به پاتون ميريختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر كرديد

عزيز بودبد فراوون زجرم داديد چه آسون

وجودتون رو با زجر واسم عزيز تر كرديد

به يادتون نمونده تو اون غروب پاييز

پيش هزارتا شاهد دستم انگشتر كرديد

چه روزهايي كه شونم پناه اشكاتون شد

رو زانوهاي خستم خستگي رو در كرديد

انگار خوشي نمي خواست من مزش رو بفهمم

يه روز كه گل ميدادم نداده پرپر كرديد

چيزي نبود تا اون روز آروم بوديم و خوشبخت

تمام اين كارها رو اون روز آخر كرديد

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان آرام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نويسنده شنبه دوم تیر 1386

ساعت 17

توسط عاطفه |

RSS