تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن

ادامه مطلب

+ نويسنده چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

ساعت 3

توسط عاطفه |

۱. مردگان بهترین مشاورانند.

۲.هیچکس به اندازه ی افکار خودمان ما را گول نمی زند.

۳.یگانه رازی که زن می تواند نگه دارد رازی است که نشنیده.

۴.رازت را اگر به کر بسپاری به سخن در می آد.

۵.انسان صد سال هم زندگی نمی کنه اما غصه ی هزار سال را می خورد.

۶.کسی که زیاد حرف می زنه یا زیاد می دونه یا زیاد دروغ می گه.

۷.زندگی مانند پیاز است هر لایه اش را که باز کنی گریه بیشتر می شود.

۸.پشه تنها کسی است که تمام گروههای خونی به او می خورد.

۹.اگر فکر می کنی که سخن از نقره است بدان که خاموشی از طلاست.

۱۰.خوشبختی همچون توپی است که هرگاه می ایستد به آن لگد می زنیم و هرگاه می رود به دنبال آن می دویم

+ نويسنده شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

سال 1230

مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...

زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...

مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...

-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...

مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380

مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...

زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).

مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...

سال1400

دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...

باباه:جیکش در نمی یاد...

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !!

+ نويسنده شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داري درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.

داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. میره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گُه خودش دست و پا میزنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر میگه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

+ نويسنده جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

ساعت 4

توسط عاطفه |

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ ‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌

همين ديگه .. خبر جديدي نيست

قربانت .. مادرت

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

+ نويسنده جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

ساعت 4

توسط عاطفه |

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته

و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ،

دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند

و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند

، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته‌اي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟

فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد :

اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را

كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد

كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط

پيك هايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است،

ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است .

مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند

ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :

خدایا متشکرم ......

+ نويسنده جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

ساعت 4

توسط عاطفه |


ادامه مطلب

+ نويسنده جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

ساعت 4

توسط عاطفه |


ادامه مطلب

+ نويسنده سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب را در دنیا داره جمعیت زیادی

جمع شدند . قلب رو نشون داد قلب او سالم بود و هیچ الودگی نداشت و همه او رو تصدیق کردند که

قلب اون زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند مرد با صدای بلند از قلب خود تعریف میکرد . ناگهان

پیرمردی جلوی جمع امد گفت قلب تو به زیبایی قلب من نیست .مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب

پیرمرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود قسمت هایی از قلب او برداشته شده بود .

و تکه هایی جایگزین ان شده بود و انها به راستی جای خالی رو پر نکرده بودند برای همین گوشه های

دندانه دندانه در ان دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ایی ان را

پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره شدند و با خود می گفتند که چطور او ادعا میکند که زیبا ترین قلب

را دارد ؟ مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی قلب خود رو با قلب من

مقایسه کن قلب تو فقط زخم و بریدگی و خراش است . پیرمرد گفت درست است قلب تو سالم به نظر

میرسد اما من هرگز قلب خود رو با قلب تو عوض نمیکنم . هر زخمی نشانگر انسانی است که من

عشق را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام گاهی او بخشی از قلب خود

را به من داده که به جای ان تکه ایی بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو مثل هم نبوده اند گوشه

های دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزن چرا که یاداور عشق میان دو انسان هستن بعضی

وقتها بخشی از قلب را به کسانی بخشیده ام اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند اینها همین

شیارهای عمیقی هستن . گر چه درد اور هستن اما یاد اور عشقی هستن که داشته ام . امیدوارم که

انها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بودم پر کنن پس

حالا می بینی که زیبای واقعه ای چیست؟مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک می ریخت

به سمت پیرمرد رفت از قلب سالم خود قطعه ای بیرون اورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد

پیرمرد ان را گرفت و در گوشه ای از قلب خود جا داد و بخشی از قلب پیر و زخم خورده خود را به

قلب جوان گذاشت . جوان به قلب خود نگاه کرد دیگرسالم نبود اما از همیشه زیبا تر بود .

+ نويسنده سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

ساعت 2

توسط عاطفه |

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ، اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

--------------------------------

گفت: چرا فقط نگاهم میکنی؟

میخواستم بگم: هنوز عاشق نشدی تا لذت دیدن معشوق رو بفهمی.

گفت: حرفی نداری؟

میخواستم بگم: هزار سال حرف دارم برات، امّا نمیدونم چرا نمیتونم بگم.

پرسید: هنوز دوستم داری بعد این همه وقت؟

میخواستم بگم مگه میشه دوست نداشته باشم، امّا فقط سرم رو تکون دادم.

خندید و گفت: خیلی بچه ای، پس کی بزرگ میشی؟

میخواستم داد بزنم: اگه بازیت داده بودم و فراموشت کرده بودم، بزرگ میشدم؟

او رفت و من هیچ حرفی نزدم

--------------------------------

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست

قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز

--------------------------------

اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم. درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند. افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده . افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد افسوس كه باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميکنم

 

+ نويسنده سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني...

دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني...

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني...

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني...

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني...

دوستت دارم چون زيباترين روياي مني...

دوستت دارم به يک نگاه عشق مني...

دوستت دارم چون نیمه ی منی...

دوستت دارم چون عمر منی..

.دوستت دارم...

+ نويسنده یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

گفتي هميشه در لابلاي سنگ هايی نشسته به دنبال سبزه اي بگرد که همه او را لجن مي نامند .

گفتي او هم زنده ست ! نفس ميکشد ؛هيچ کس نميداند !

لابلاي سنگها را ميگشتم و تو نگاه ميکردي !

نيافتم ! آه کشيدي !غم در نگاهت نشست !

نااميدي در چشمان خورشيدگونه ات طلوع کرد و من در آسمان حسرت تو غروب کردم !

بخاطر تو ... لابلاي سنگ ها نشستم و آنقدر صبر کردم تا لجن شدم !

با ديدن من , گل از گل روي تو شکفت !

نفس کشيدم !باور کردم که لجن هم زنده ست ! نفس ميکشد

لبخند زنان , خم شدي بروي من و تنها گفتي : نگفتم پيدا ميشود !

شاد و سرمست از من روگردانيدي و رفتي !

و شايد يادت رفته بود ..براي لبخند روي ماه تو بود ... که من هم لجن شدم !

+ نويسنده یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

ساعت 1

توسط عاطفه |

دوست داشتن; ايستادن زير باران و با هم خيس شدن

نيست, دوستي انست که يکي براي ديگري چتري شود

و ان يکي هيچگاه نفهمد که چرا خيس نشد...

-------------------------------

غروب شد خورشيد رفت, آفتابگردان به دنبال خورشيد

مي گشت,ناگهان ستاره اي چشمکي زد اما آفتابگردان

سرش را پايين انداخت چون گلها هرگز خيانت نمی کنند

---------------------------------

می نويسم آری من می نويسم

از عشق برايت حرف می زنم

تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم

عشق را معنا می کنم

تا تو بفهمی معنای عشق من تويی

من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای

تو زنده ام ای تمام زندگيم!

---------------------------------

قلبم نام او باشد

خدايا تا آخرين لحظات عمرم قدرتم ده که بارگه قلبم نام او باشد

وتو اي مهربان اي کسي که در طول زندگي تمام وجودم خواهان تو ست

وبا تک تک عضوهايم نام تو را بر سطر سطر ورق هاي زندگيم مي نگارم

اگر زماني فرا رسد که دستهايم را ببرند با چشمم خواهم گفت

واگر چشمانم را کور کنند با زبانم خواهم گفت

واگر زبانم را قطع کنندبا خون در رگهايم خواهم گفت

دوستت دارم.....

------------------------------

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.

قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است

بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.

تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

-----------------------------

براي مردن، افتادن از هيچ ارتفاعي لازم نيست ..... فقط كافيستكه از چشم تو بيافتم

-----------------------------

ميگن قلب آدما اندازه مشتشونه ولي چطوري يه دنيا مهربوني يه آسمان صداقت يه كهكشان محبت يه دريا عشق تو مشتت جا شده؟

-----------------------------

هر وقت دل تنگ ميشم پشت در قلبت هي در مي زنم ، پس هر وقت قلبت ميزنه بدون دلم برات تنگ شده

---------------------------------

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

---------------------------------

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

 

+ نويسنده یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

ساعت 0

توسط عاطفه |

عشق من

در روزهاي عمرم ، روزي فرا رسيد که نا خودآگاه و بي خبر در گير عشقي زميني شدم.

ديدم نصيب من از اين عشق زميني ، دلبستگي، وابستگي، عادت و اسارت است.ديدم با گذشت زمان ترس و واهمه ونياز در من رشد ميکندو سر انجام کار ، بي شک مرا فنا و نابود ميکند.ديگر اين عشق زميني چيز

شيريني نبود.عاملي بود براي اسارت، براي رنج و آزار من واويي که به گمانم دوستش دارم.

ايمان داشتم براي صعود آفريده شده ام نه براي سقوط.پس قطعا جايي از مسير رو اشتباه رفته بودم.

تصميم گرفتم راه درست را بيابم.من به معناي واقعي درک کردم :محبت و عشق پاک موهبتي بس عظيم است

که نه به غرور آلوده است ونه درآن انديشه تملک و انتفاع راه برده است.محبت واقعي ، خالص و بي دريغ

وبي چشم داشت است.تمنا و طلب بهترين خير، براي کسي است که مهرت را نثارش مي کني.

عشق الهي يعني رهايي ، يعني رها کردن ورها شدن و ازآزادي وشادي وآرامش ديگري

لذت بردن ومشعوف شدن

عشق واقعي بي وصف وبي مانند است.آرزوي شادترين وژرف ترين آرامش ممکن در بالاترين حد تصور

براي آنکه دوسش داري، هرچند در ظاهر برايت توام با ژرف ترين غم هاي دنيا شود.

مهم اين است که چقدر رهايي؟ چقدر مي تواني ببخشي؟ وچقدر از شادي ديگران به وجد مي آيي؟

محبت خالص ، گذشتن از خود است.مهر و محبت ، دعاي بي دريغي است که در هيچ شرايطي از آنکه دوستش داري مضايقه نمي کني.همان محبتي که هيچ سدي را ياراي ايستادن در برابرش نيست.و بي

واسطه و بي درنگ از فراسوي فرسنگ ها فاصله از طريق امواج قدرتمند کائنات به آنکه دوستش داري ميرسد و تنها همين يک شادي و شوريدگي براي کل غم هايي که داري بس است

+ نويسنده یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

ساعت 0

توسط عاطفه |

RSS