|
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن
|
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
هنوز هم برای ترانه گفتن نگاه تو را کم دارم...
جای تو همیشه در کلام من خالیست...
می بینمت همیشه و همه جا...
اگر چه بدون آن لبخند زیبای همیشگی ات صدایت را می شنوم!!!
اگر چه با فریاد تلخ در گوشه ای از تنهایی خود تنهایم!!!
من و خاطره هایم از تو و تصویر نگاهت سر شاریم!!!
اما زندگیم عجیب از حضور مهربان تو خالیست...
عزیز دل با من نماندی و با من نماند هیچ یک از شورهای شیرین زندگیم!!!
بی تو چگونه هستم و راه می روم نمی دانم؟؟؟
اما نه!می دانم!من فقط راه می روم اما نیستم!!!
زنده ای بدون روح!مرده ای که راه می رود
آهسته تر از صدای بال پروانه ها
به او بگوید دوستش دارم با صدایی بلند
بلندتر از صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگوید دوستش دارم با هیچ صدایی
چون فریاد دوستت دارم نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب
به تمام جهانیان رساند
پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم
فصل پایان غم انگیزم مباش
با توام، احساس پاييزم مباش
بی نگاهت از نگاهم خسته ام
بس که بر چشمان تو دل بسته ام
باز کن درهای قلبت را ببین!
گفته بودی دوستت دارم، همین ؟!!
فارغ از تنهاییم، آسوده ای
کی تو در بند نگاهم بوده ای؟
سالها دور از نگاهم زیستی
هر چه می گردم تو در من نیستی
با خود عهد کردم که دیگر به تو نیندیشم
نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم
وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید
که میگوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تراست
و می خندم... دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد
دفترم خیس می شود وبرای چند لحظه آرام می شود ودوباره
تو تمام ذهنم را پر میکنی...

وقتی دلتنگ میشم تاریکی رو بر روشنایی پیروز می کنم میرم پشت پنجره می شینم
و مثه پرنده ها که از توی قفس با حسرت به آسمان نگاه میکنند زل می زنم به سیاهی شب ...
یکی یکی ستاره ها رو دنبال میکنم...
چه زیباست تلاش ستاره ها و ماه برای روشن کردن تاریکی شب وچه زیباتره سیاهی شب
توی دریای آسمان غرق میشم و کمی آروم میشم بازی ستاره ها با ماه واقعا دیدنیست...
اونقدر مجذوبش میشی که دیگه نمی فهمی کجایی وناگهان متوجه تک ستاره ای ترد شده ای می شی
که دیگه حتی نای درخشیدن نداره ...یکدفعه بنظرت می یاد که چقدر بهم شبیح هستین...
بی کس وتنهاو دلتنگ و جاری از اشک ...قلبت سرد میشه فشرده میشه نفسهات به سختی بالا می آید ...
که ناگهان از دنیای پوچ خیالی میافتی پایین تو همون قفس که با سیاهی شب فریبنده شده چشماتو می بندی
واشک گرمت گونه های یخ زده تو گرم می کنه اشک می ریزی ولی نه واسه خودت واسه اون ستاره تنهایی که نمی تونه اشک بریزه
وهر شب به پاس اون ستاره پرده ای از جنس نور به دور اون قفس شیشه ای میکشی
که دیگه شاهد بازی مدهوش کننده ماه وستاره های دروغین نباشی و به یاد تنها ستاره ای که دیگه نیست قطره اشکی می ریزی...
کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.
اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند
ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند
و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند؟
چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی
و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟
بی تو قناریها خوش آواز نیستند و آسمان چشمانم همیشه بارانی است.
بی تو من درختی خشکیده در پاییزم.
آخ! لعنت به تو و سيب فريبت،
حوا من که آدم نشدم! باز شدم گمراهت عشق!
اي تجربه ي تلخ! تو هم نامردي!
بعد از اين برف و بهاريم! خيالت راحت!
کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را
سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی

ای کاش عکس دو چشمان زیبایت را روی شیشه قلبم می دیدی و آن گونه جام بلورین دلم را هزار پاره نمیکردی
ای کاش عطش دستانم را می دیدی که تشنه ی جرعه ای ازگرمای دستان تو بودند.
ای کاش لرزش اشک را در چشمانم میفهمیدی و مرا به جرم عاشق بودن مجازات نمی کردی.
ای کاش صدای تپش های پیاپی قلبم را باگوش دل میشنیدی تا بتوانی صدای سخن عشقم را درک کنی.
ای کاش هیچ گاه به من لبخند نمی زدی،تا این گونه عاشق لبخندهایت بشوم.
و ای کاش...
ای کاش هیچ گاه عاشقت نمی شدم تا این گونه گل عشق را در وجودم پرپر نکنی

اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي
اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج
حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا كه مرا به تو نياز است
غم ها بر من حمله ور
كشتي همه بر گل نشسته
نگاه ها خسته
صدا ها چون كابوسي از همهمه
بيا كه وجودت همچون مرحمي بر اين دل تنگ است
وهمچون ساحليست براي كشتي غم زده ام
بيا كه نگاهت همچون چراغي ست در دنياي ظلماني بي كسي
و صدايت لالائي شبانه ام
بيا كه صبر همنشين مرگ است
تویی که سرشارترین نگاهم همواره پیشکش تواست
تویی که زیباترین لبخندم همواره هدیه تواست
تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم و کاست برایت بازگو می کنم
تویی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو می خواهم
تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از آن خود ساختی
تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی
تویی که در تمام وجودم شور و عشق را پدید آوردی
تویی که هر لحظه بودنت مرا آرامش است
تویی که تمام زندگی منی ، تویی که شب را برایم ستاره آوردی
تویی که هرگز لحظه ای از خاطرم دور نبوده ای
تویی که می خواهمت ، تویی که نباشی میمیرم
تویی که همه ی منی
منی که بی تو هیچم