تبليغاتX
عاشقم عاشق ابر های سر گردان
عاشق هر آنچه که نام توست بر آن

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

+ نويسنده یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

ساعت 1

توسط عاطفه |

هنوز هم برای ترانه گفتن نگاه تو را کم دارم...

جای تو همیشه در کلام من خالیست...

می بینمت همیشه و همه جا...

اگر چه بدون آن لبخند زیبای همیشگی ات صدایت را می شنوم!!!

اگر چه با فریاد تلخ در گوشه ای از تنهایی خود تنهایم!!!

من و خاطره هایم از تو و تصویر نگاهت سر شاریم!!!

اما زندگیم عجیب از حضور مهربان تو خالیست...

عزیز دل با من نماندی و با من نماند هیچ یک از شورهای شیرین زندگیم!!!

بی تو چگونه هستم و راه می روم نمی دانم؟؟؟

اما نه!می دانم!من فقط راه می روم اما نیستم!!!

زنده ای بدون روح!مرده ای که راه می رود

+ نويسنده یکشنبه چهاردهم مهر 1387

ساعت 19

توسط عاطفه

آهسته تر از صدای بال پروانه ها
به او بگوید دوستش دارم با صدایی بلند
بلندتر از صدای پرواز کبوتران عاشق
به او بگوید دوستش دارم با هیچ صدایی
چون فریاد دوستت دارم نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد
فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب
به تمام جهانیان رساند
پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم

+ نويسنده پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

ساعت 2

توسط عاطفه

فصل پایان غم انگیزم مباش

با توام، احساس پاييزم مباش

بی نگاهت از نگاهم خسته ام

بس که بر چشمان تو دل بسته ام


باز کن درهای قلبت را ببین!

گفته بودی دوستت دارم، همین ؟!!

فارغ از تنهاییم، آسوده ای

کی تو در بند نگاهم بوده ای؟

سالها دور از نگاهم زیستی

هر چه می گردم تو در من نیستی

+ نويسنده یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

ساعت 0

توسط عاطفه

با خود عهد کردم که دیگر به تو نیندیشم

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که میگوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تراست

و می خندم... دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

دفترم خیس می شود وبرای چند لحظه آرام می شود ودوباره

تو تمام ذهنم را پر میکنی...

وقتی دلتنگ میشم تاریکی رو بر روشنایی پیروز می کنم میرم پشت پنجره می شینم

و مثه پرنده ها که از توی قفس با حسرت به آسمان نگاه میکنند زل می زنم به سیاهی شب ...

یکی یکی ستاره ها رو دنبال میکنم...

چه زیباست تلاش ستاره ها و ماه برای روشن کردن تاریکی شب وچه زیباتره سیاهی شب

توی دریای آسمان غرق میشم و کمی آروم میشم بازی ستاره ها با ماه واقعا دیدنیست...

اونقدر مجذوبش میشی که دیگه نمی فهمی کجایی وناگهان متوجه تک ستاره ای ترد شده ای می شی

که دیگه حتی نای درخشیدن نداره ...یکدفعه بنظرت می یاد که چقدر بهم شبیح هستین...

بی کس وتنهاو دلتنگ و جاری از اشک ...قلبت سرد میشه فشرده میشه نفسهات به سختی بالا می آید ...

که ناگهان از دنیای پوچ خیالی میافتی پایین تو همون قفس که با سیاهی شب فریبنده شده چشماتو می بندی

واشک گرمت گونه های یخ زده تو گرم می کنه اشک می ریزی ولی نه واسه خودت واسه اون ستاره تنهایی که نمی تونه اشک بریزه

وهر شب به پاس اون ستاره پرده ای از جنس نور به دور اون قفس شیشه ای میکشی

که دیگه شاهد بازی مدهوش کننده ماه وستاره های دروغین نباشی و به یاد تنها ستاره ای که دیگه نیست قطره اشکی می ریزی...

+ نويسنده پنجشنبه هفتم شهریور 1387

ساعت 3

توسط عاطفه

 

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند

ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند

و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند؟

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی

و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟

بی تو قناریها خوش آواز نیستند و آسمان چشمانم همیشه بارانی است.

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم.

 

+ نويسنده سه شنبه هشتم مرداد 1387

ساعت 1

توسط عاطفه

 آخ! لعنت به تو و سيب فريبت،

حوا من که آدم نشدم! باز شدم گمراهت عشق!

اي تجربه ي تلخ! تو هم نامردي!

 بعد از اين برف و بهاريم! خيالت راحت!

+ نويسنده شنبه پانزدهم تیر 1387

ساعت 1

توسط عاطفه

کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را

سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی

 

 

ای کاش عکس دو چشمان زیبایت را روی شیشه قلبم می دیدی و آن گونه جام بلورین دلم را هزار پاره نمیکردی

ای کاش عطش دستانم را می دیدی که تشنه ی جرعه ای ازگرمای دستان تو بودند.

ای کاش لرزش اشک را در چشمانم میفهمیدی و مرا به جرم عاشق بودن مجازات نمی کردی.

ای کاش صدای تپش های پیاپی قلبم را باگوش دل میشنیدی تا بتوانی صدای سخن عشقم را درک کنی.


ای کاش هیچ گاه به من لبخند نمی زدی،تا این گونه عاشق لبخندهایت بشوم.

و ای کاش...

ای کاش هیچ گاه عاشقت نمی شدم تا این گونه گل عشق را در وجودم پرپر نکنی

 

 

 

+ نويسنده چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

ساعت 3

توسط عاطفه

اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي

 اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج

 حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا كه مرا به تو نياز است

غم ها بر من حمله ور
كشتي همه بر گل نشسته
نگاه ها خسته
صدا ها چون كابوسي از همهمه
بيا كه وجودت همچون مرحمي بر اين دل تنگ است
وهمچون ساحليست براي كشتي غم زده ام
بيا كه نگاهت همچون چراغي ست در دنياي ظلماني بي كسي
و صدايت لالائي شبانه ام
بيا كه صبر همنشين مرگ است

 

+ نويسنده یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

ساعت 1

توسط عاطفه

تویی که سرشارترین نگاهم همواره پیشکش تواست

تویی که زیباترین لبخندم همواره هدیه تواست

تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم و کاست برایت بازگو می کنم

تویی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو می خواهم

تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از آن خود ساختی

تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی

 تویی که در تمام وجودم شور و عشق را پدید آوردی

تویی که هر لحظه بودنت مرا آرامش است

تویی که تمام زندگی منی ، تویی که شب را برایم ستاره آوردی

تویی که هرگز لحظه ای از خاطرم دور نبوده ای

تویی که می خواهمت ، تویی که نباشی میمیرم

تویی که همه ی منی

 منی که بی تو هیچم

  

 

+ نويسنده یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

ساعت 0

توسط عاطفه

RSS